داد سیلِ گریهٔ من غوطه در گِل بحر را
گوهر از گَردِ یتیمی کرد ساحل بحر را
۱همتِ سرشار از بی سایلی خون میخورد
کز گهر باشد هزاران عقده در دل بحر را
۲عشقِ دریادل نمیاندیشد از زخمِ زبان
کی خَلَد در دل خس و خاشاک ساحل بحر را
۳در غریبی کی فتند از جستجو روشندلان؟
در سفرکردن به جز خود نیست منزل بحر را
۴قاصدان از ابرِ گوهربار دارد هر طرف
کی کند دوری ز خاکِ خشک غافل بحر را
۵هر کجا دفتر گشاید دیدهٔ پر شورِ من
از نظرها افکند چون فردِ باطل بحر را
۶کی شود زنجیر صائب مانعِ شورِ جنون؟
موج نتواند کشیدن در سلاسل بحر را
۷