عیار حسن ز صاحب نظر شود پیدا
که قیمت گهر از دیده ور شود پیدا
۱دهد ثمر ز رگ و ریشه درخت خبر
نهفته های پدر از پسر شود پیدا
۲به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان
که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
۳هزار نامه عنقا ز کوه قاف رسید
نشد ز گمشده ما خبر شود پیدا
۴مشو به مهر خموشی ز بی زبانان امن
که برق تیغ ز ابر سپر شود پیدا
۵مشو به موی سفید از فریب غفلت امن
که خواب های گران در سحر شود پیدا
۶اگر به صدق قدم در طریق عشق نهی
ترا ز نقش قدم راهبر شود پیدا
۷تو شیشه دل، ندهی تن به سختی ایام
وگرنه لعل ز کوه و کمر شود پیدا
۸درین زمانه که جوهرشناس نایاب است
چه قدر مردم روشن گهر شود پیدا؟
۹ز حرص دانه درین کشتزار نزدیک است
که همچو مور ترا بال و پر شود پیدا
۱۰مجو ز هر دل افسرده معنی روشن
که دل چو آب شود این گهر شود پیدا
۱۱ز همرهان ره دورست عمر جاویدان
سفر خوش است اگر همسفر شود پیدا
۱۲عیار فکر ز همفکر می شود ظاهر
که روز معرکه صاحب جگر شود پیدا
۱۳توان ز ساده دلی یافت رازهای مرا
چو رشته ای که ز مغز گهر شود پیدا
۱۴اگر تو چون کف دریا سبک کنی خود را
ترا سفینه ز موج خطر شود پیدا
۱۵زمین قابل اگر بهر فکر می طلبی
ز پیش مصرع ما بیشتر شود پیدا
۱۶به سیم قلب نگیرند صائب از اخوان
درین زمانه عزیزی اگر شود پیدا
۱۷