چه می کنند حریفان عشق صهبا را؟
که آتش از دل خویش است جوش دریا را
۱ز چرخ شیشه و از آفتاب ساغر کن
به طاق نسیان بگذار جام و مینا را
۲فساد روی زمین از شراب می زاید
کدام دیو که در شیشه نیست صهبا را؟
۳به لامکان فتد ای آه گرم اگر راهت
ز ما دعا برسان آن بلند بالا را
۴ز آتش دل من دست را نگه دارید
که داغ می کند این لاله سنگ خارا را
۵ز حلقه گرچه سراپای چشم گردیده است
هنوز زلف ندیده است آن سراپا را
۶حلاوت سخن تلخ را ز عاشق پرس
ز ماهیان بطلب طعم آب دریا را
۷ز جای گرم به تلخی ز خواب می خیزند
مساز گرم درین تیره خاکدان جا را
۸سیاهی نظر از یکدگر نمی گسلد
چه حاجت است به رهبر جمال سلمی را؟
۹به قدر روزن داغ است روشنایی دل
مبند بر رخ خود این خجسته درها را
۱۰شکسته بالی ما را چه نسبت است به او؟
که هست بال و پر سیر، نام عنقا را
۱۱به زور عقل توان خشم را فرو خوردن
ز سحر نیست محابا عصای موسی را
۱۲به شور حشر نظر نیست عشق را صائب
نمک ز خویش بود دیگجوش دریا را
۱۳