از موج اشک، کام نهنگ است مسکنم
وز برق آه، دیده شیرست روزنم
۱پرواز من به شهپر سنگ ملامت است
در دست روزگار همانا فلاخنم
۲سیل فنا مرا نتواند ز ریشه کند
آویخت بس که خار علایق به دامنم
۳نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب
خوشوقت می شوند حریفان ز شیونم
۴چون عنبرست خامی من به ز پختگی
خجلت کشد رسیدگی از نارسیدنم
۵پروای باد صبح ندارد چراغ من
چون آه، زنده کرده، دلهای روشنم
۶در خواب ناز بود نسیم سحرگهی
در فرصتی که بود دماغ شکفتنم
۷با این برهنگی که مرا نیست رشته ای
در پای هر که می شکند خار، سوزنم
۸از بس که در نیام خموشی نهفته ماند
زنگار بست تیغ زبان همچو سوسنم
۹چون بوی گل که می شود افزون ز برگ خویش
بی پرده گشت راز من از پرده بستنم
۱۰از میوه بهشت مرا بی نیاز کرد
دندان به پاره های دل خود فشردنم
۱۱آن گلشن همیشه بهارم که ره نیافت
از جوش گل خزان حوادث به گلشنم
۱۲از شش جهت اگر چه گرفتند راه من
نتوان گرفت دامن از خویش رفتنم
۱۳کو سیل اشک تا برد از جای خود مرا؟
کز باد آه پاک نگردید خرمنم
۱۴گردید کوه طاقت من پایدارتر
چندان که تیغ و تیر شکستند در تنم
۱۵دارد زبان به دشمن من تیغ من یکی
در راه زخم، دام کشیده است جوشنم
۱۶در طینت ملایم من نیست سرکشی
باریکتر ز موی میان است گردنم
۱۷صائب تلاش گلشن فردوس می کنم
چون خار و خس اگر چه سزاوار گلخنم
۱۸