چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم
دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم
۱گر می زنم به هم کف افسوس دور نیست
بال و پرس نمانده که بر یکدگر زنم
۲اکنون که تیغ من سپر و تیر شد کمان
دستی مگر به ترکش آه سحر زنم
۳ای سرو خوش خرام ز پیش نظر مرا
چندان مرو که دامن جان بر کم زنم
۴از گریه شمرده من شد جهان خراب
ای وای اگر به آبله ها نیشتر زنم
۵در زیر چرخ سعی به جایی نمی رسد
در تنگنای بیضه چه بیهوده پر زنم؟
۶از چشم بد چکیده الماس می شود
از گریه مشت آبی اگر بر جگر زنم
۷هر چند طوطیم، علف تیغ می شوم
از هر کجا چو سبزه بیگانه سر زنم
۸صائب هزار نیش ز هر خار می خورم
در راه عشق گامی اگر بیخبر زنم
۹