خورشید داغ گوهر عالمفروز ماست
دریا روان ز چشم خریدار کردهایم
۱داغ است چرخ از دل بیآرزوی ما
این دشت را تهی ز خس و خار کردهایم
۲از برگریز حادثه آسوده خاطریم
از گل به خار صلح چو دیوار کردهایم
۳طبل از هجوم سنگ ملامت نمیخوریم
چون کبک مست خنده به کهسار کردهایم
۴ما را فریب دانه نمیآورد به دام
اول نظر به آخر هر کار کردهایم
۵آلوده از نظاره جنت نمیکنیم
چشمی که باز بر رخ دلدار کردهایم
۶دانستهایم سختی این راه دور را
خود را ز هرچه هست سبکبار کردهایم
۷نتوان گره بر رشته ما یافتن چو موج
قطع نظر ز گوهر شهوار کردهایم
۸منظور ما چو لاله نبوده است غیر داغ
چشمی اگر سیاه به گلزار کردهایم
۹چون شمع بود از پی پروانه نجات
دستی اگر بلند شب تار کردهایم
۱۰بیحاصلی نگر که ز کردار دلپذیر
صائب چو خامه صلح به گفتار کردهایم
۱۱صلح از فلک به دیده بیدار کردهایم
رو در صفا و پشت به زنگار کردهایم
۱۲جان را ز قید جسم سبکبار کردهایم
دامن خلاص ازین ته دیوار کردهایم
۱۳زیبا و زشت در نظر ما یکی شده است
تا خویش را چو آینه هموار کردهایم
۱۴بر خود نچیدهایم بساطی ز شید و زرق
ترک ردا و جبه و دستار کردهایم
۱۵طفلان به شوق ما همه صحرا گرفتهاند
ما راه عشق را ره بازار کردهایم
۱۶هموار گشته است به ما سنگلاخ دهر
تا روی خود ز خلق به دیوار کردهایم
۱۷انگشت اعتراض به حرفی نمینهیم
خود را خلاص ازین دهن مار کردهایم
۱۸