چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم
در موج خیز خون نفس پاک می زنیم
۱هر جا که موج حادثه ابرو بلند کرد
ما چون حباب پیرهنی چاک می زنیم
۲همت به هیچ مرتبه راضی نمی شود
در دام، فال حلقه فتراک می زنیم
۳در سردسیر خاک که یک روی گرم نیست
جوشی به زور شعله ادراک می زنیم
۴چون کاروان ریگ به منزل نمی رسیم
چندان که قطره بر ورق خاک می زنیم
۵ناخن حریف آبله دل نمی شود
بر قلب شیشه خانه افلاک می زنیم
۶صائب کدام غبن به این می رسد که ما
داریم می به ساغر و تریاک می زنیم
۷