با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم
چون عقده حباب اسیر هوا نیم
۱دنبال بیقراری دل سر نهاده ام
چون کاروان ریگ پی رهنما نیم
۲دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش
مانند خضر تشنه آب بقا نیم
۳دیوانه ام ولیک بغیر از دو زلف یار
دیگر به هیچ سلسله ای آشنا نیم
۴اصلاح هیچ شمع پریشان نمی کنم
ایمن ز تیغ بازی صبح جزا نیم
۵دارم چو غنچه دست تصرف در آستین
در بوستان گسسته عنان چون صبا نیم
۶در آفتابروی قناعت نشسته ام
در جستجوی سایه بال هما نیم
۷بیطاقتی همان در فریاد می زند
هر چند همچو بوی گل از گل جدا نیم
۸هر چند آبروی حیاتم به باد رفت
شرمنده غباری ازین آسیا نیم
۹بیرون ز تنگنای سپهرست سیر من
چون پست فطرتان به زمین آشنا نیم
۱۰نقش (امل) ز لوح دل خویش شسته ام
در ششدر تعلق چون بوریا نیم
۱۱آب حیات را به خضر باز می دهم
حمال بار منت اهل سخا نیم
۱۲با مردم سبک نکنم دست در میان
بی لنگر و سبکسر چون کهربا نیم
۱۳صائب حساب زندگی خود نمی کنم
از عمر آن نفس که به یاد خدا نیم
۱۴