یک چشم زدن فرقت می تاب نداریم
تا شیشه به بالین نبود خواب نداریم
۱تا بوسه چند از لب پیمانه نگیریم
چون شیشه خالی به جگر آب نداریم
۲در روز حریفان دگر باده گسارند
ماییم که می در شب مهتاب نداریم
۳از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
۴از نقش تو فانوس خیالی شده هر چشم
چون شمع عجب نیست اگر خواب نداریم
۵در دایره بی سببی نقطه محویم
هرگز خبر از عالم اسباب نداریم
۶آیینه ما گرد تعلق نپذیرد
ما چشم به خاکستر سنجاب نداریم
۷گرگان به سمورند نهان تا به گریبان
ما بی دهنان طالع سنجاب نداریم
۸