ما فکر لباس و غم دستار نداریم
اندیشه سامان چو سر دار نداریم
۱سر در ره آرایش ظاهر نتوان کرد
چون گل سر آرایش دستار نداریم
۲ای سایه اقبال هما رو سر خود گیر
ما شکوه ای از سایه دیوار نداریم
۳هر جا نبود سوخته ای رو ننماییم
آیینه به پیش رخ زنگار نداریم
۴داریم هوای سفر عالم بالا
چون شبنم گل چشم به گلزار نداریم
۵دنباله رو قبله نمای دل خویشیم
چون کعبه روان روی به دیوار نداریم
۶در جیب صدف گوهر ما چشم گشوده است
ما طاقت رسوایی بازار نداریم
۷شد مخزن گوهر صدف از آبله دست
ما جز گره دل ثمر از کار نداریم
۸بگذار که در چاه مذلت بسر آریم
ما حوصله ناز خریدار نداریم
۹ما بیخبران قافله ریگ روانیم
یک ذره ز سرگشتگی آزار نداریم
۱۰هر چند که در گردن ما دست فکنده است
از بیخبریها خبر از یار نداریم
۱۱صائب نفس شعله ما تشنه خارست
با مردم کوتاه زبان کار نداریم
۱۲