اشک است درین مزرعه تخمی که فشانیم
آه است درین باغ نهالی که رسانیم
۱گرد سفر از جبهه ما شسته نگردد
تا رخت چو سیلاب به دریا نکشانیم
۲از ما گله بی ثمری کس نشنیده است
هر چند که چون بید سراپای زبانیم
۳در باغ چناری به کهنسالی ما نیست
چون سرو اگر در نظر خلق جوانیم
۴بر گوهر سیراب نباشد نظر ما
ما حلقه بگوش صدف پاک دهانیم
۵بیداری دولت به سبکروحی ما نیست
هر چند که چون خواب بر احباب گرانیم
۶از ما مگذر زود کز اندیشه نازک
شیرازه یاقوت لبان چون رگ کانیم
۷چون تیر مدارید ز ما چشم اقامت
کز قامت خم گشته در آغوش کمانیم
۸موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما
آماده پرواز چو اوراق خزانیم
۹گر صاف بود سینه ما هیچ عجب نیست
عمری است درین میکده از درد کشانیم
۱۰با تازه خطانیم نظر باز ز خوبان
صد شکر که از جمله بالغ نظرانیم
۱۱پیری نتوان یافت به دل زندگی ما
باقامت خم صیقل آیینه جانیم
۱۲از ما خبر کعبه مقصود مپرسید
ما بیخبران قافله ریگ روانیم
۱۳باشد زر گل راز فلک در نظر ما
هر چند چو نرگس به ته پا نگرانیم
۱۴چندین رمه را برگ و نواییم ز کوشش
هر چند که بی برگ تر از چوب شبانیم
۱۵عمری است که در خرقه پرهیز چو صائب
سر حلقه رندان خرابات جهانیم
۱۶