آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم
از آب همین گریه تلخی است به جویم
۱حاشا که پر از می نکند پیر خرابات
روزی که شود خالی ازین مغز کدویم
۲چون صفحه مسطر زده آید به نظرها
از سیلی بیرحمی اخوان بر رویم
۳از دایره عشق تو بیرون ننهم پای
گر مه کند از هاله خود طوق گلویم
۴چون صبح گذشته است ازان چاک دل من
کز رشته تدبیر توان کرد رفویم
۵آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلق
در سنگ گریزم بتوان یافت به بویم
۶صائب به دلم باد مرادی نوزیده است
چون غنچه ازان روز که دلبسته اویم
۷