ز دوزخ است چه پروا نیازمند ترا؟
که ساخت شعله سویدای دل سپند ترا
۱مگر ز خاک شهیدان عشق می آیی؟
که دست و پای نگارین بود سمند ترا
۲سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمش
به عمر خضر چه نسبت قد بلند ترا؟
۳تبسم تو دل از کار می برد چون صبح
چه حاجت است مکرر کنند قند ترا؟
۴به بی قرار تو دوزخ چه می تواند کرد؟
که آتش است بهار طرب سپند ترا
۵چو آمدی به شکار من آنقدر بنشین
که طوق گردن ایمان کنم کمند ترا
۶شکار لاغر ما نیست قابل تسخیر
وگرنه رتبه آزادگی است بند ترا
۷اگر چه تنگ شکر شد جهان ز گفتارش
ندیده است کسی لعل نوشخند ترا
۸