به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟
شکار او نشدن بس بود شکار ترا
۱تو تا کناره نگیری ز خویش هیهات است
که در کنار کشد بحر بی کنار ترا
۲به هر دو دست به دامان بی خودی آویز
اگر امید رهایی است زین حصار ترا
۳عجب که شور قیامت ترا کند بیدار
که خون به جوش نیاورد نوبهار ترا
۴ز صبح حشر گریبان آسمان شد چاک
نشد که باز شود چشم اعتبار ترا
۵چه می دوی پی این سایه های پا به رکاب؟
بس است سایه آن سرو پایدار ترا
۶مشو به سنگدلی های خویشتن مغرور
که ترکتاز حوادث کند غبار ترا
۷قدم برون منه از حد لاغری زنهار
که می کشد فلک سفله زیر بار ترا
۸به هوش باش که تمهید بی سرانجامی است
اگر مساعدتی کرد روزگار ترا
۹چو داغ لاله به غیر از ستاره سوختگی
چه گل شکفت درین موسم بهار ترا؟
۱۰عجب که گرد تو برخیزد از زمین صائب
چنین که خواب گران کرده سنگسار ترا
۱۱