مکن ز ساده دلی خرج چشم بد خود را
نگاه دار چو آیینه در نمد خود را
۱نمی توان نفس از دار و گیر عقل کشید
به زور می برهانید از خرد خود را
۲کسی که بر سخن اهل حق نهد انگشت
برهنه بر دم شمشیر می زند خود را
۳مقام زنده دلان نیست خاکدان جهان
به زندگی مگذارید در لحد خود را
۴ز حمل بار امانت به تنگ می آیید
به مردمان منمایید معتمد خود را
۵ز قید نفس، ترا عقل می کند آزاد
که ماه مصر به تدبیر می خرد خود را
۶کجا ز بوته دوزخ خلاص خواهد یافت؟
کسی که پاک نکرده است از حسد خود را
۷مشو ز گرد کسادی غمین که از ساحل
رساند موج به دریا ز دست رد خود را
۸مکن شتاب که جان می برد به صبر برون
شناوری که به سیلاب می دهد خود را
۹اگر چه عشق مجازی بود نمکچش عشق
نمکچشی است که بر دیگ می زند خود را
۱۰ز حرف نیک و بد خلق هر که شد خاموش
خلاص می کند از طعن نیک و بد خود را
۱۱حسد به اهل حسد کار می کند صائب
چنان که آتش سوزنده می خورد خود را
۱۲