چه غم ز آه من آن خط روح پرور را؟
که برگریز نباشد بهار عنبر را
۱ز دل سیاهی آب حیات می آید
که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را
۲ز چهره سخن حق نقاب بردارد
ز دار هر که چو منصور کرد منبر را
۳توان به مهر خموشی دهان ما را بست
اگر به موم توان بست چشم مجمر را
۴لب سؤال، در فقر را کلید بود
به روی خود مگشا زینهار این در را
۵مجردان تو از قید جسم آزادند
چه احتیاج به کشتی بود شناور را؟
۶مگیر از لب خود مهر چون صدف صائب
کنون که قدر خزف نیست آب گوهر را
۷