نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن
برگریزان مکافات است دندان ریختن
۱سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهار
مدتی هم اشک میباید به دامان ریختن
۲چشمهٔ خورشید را شبنم نیندازد ز جوش
چند آب سرد بر خون شهیدان ریختن؟
۳تلخی منت حلاوت میبرد از شهد جان
آبرو نتوان برای آب حیوان ریختن
۴با سبکروحان به سر بر، تا توانی همچو گل
در کنار دشمن خود خرده جان ریختن
۵میتواند بلبل ما از غبار بال و پر
در گریبان خزان رنگ گلستان ریختن
۶بر سر شورست اشکم، نوح تردستی کجاست
تا ز چشمم یاد گیرد رنگ طوفان ریختن
۷آنقدر موج حلاوت زد دهان او که مور
میتواند قندها از شیرهٔ جان ریختن
۸حسن را صائب گزیر از دودمان زلف نیست
شمعِ عالمسوز را بیرشته نتوان ریختن
۹