نیستم در عشق کافر ماجرای سوختن
میدهم جان همچو هندو از برای سوختن
۱نیست از سوز محبت شیوهٔ من سرکشی
دارم آتش زیر پای خود برای سوختن
۲لاله دارد داغ خامی زین گلستان بر جگر
در سراپای دل من نیست جای سوختن
۳نیست ممکن چون سپند آسوده گردیدن مرا
تا نسازم خردهٔ جان را فدای سوختن
۴دور گردان را به آتش رهنمایی میکند
از سپند من اگر خیزد صدای سوختن
۵نیست در آتش پرستیها مرا نسبت به شمع
بر ندارم من به کشتن سر ز پای سوختن
۶شب نمیسازد به چشمش روز روشن را سیاه
هر که را در دل بود نور و ضیای سوختن
۷سر برآرد روز حشر از یک گریبان با چراغ
هر که چون پروانه سازد جان فدای سوختن
۸نه ز بیدردی بود خاموشی من چون سپند
در گره فریادها دارم برای سوختن
۹نیست ممکن محو گردد جای داغ از سینهها
محضری زین به نمیخواهد وفای سوختن
۱۰سوخت تا پروانه واصل شد، تو هم از بال و پر
باز کن آغوش رغبت در هوای سوختن
۱۱شمع ازان پروانه را بیبال و پر سازد، که هست
عاشق معشوق رسوا کن سزای سوختن
۱۲من ز غیرت چون چنار از آتش خود سوختم
شمع اگر پروانه را شد رهنمای سوختن
۱۳عقدههای مشکلم چون عود یکسر باز شد
تا فتادم در حریم دلگشای سوختن
۱۴در خور آتش چو از تردامنیها نیستم
آه سردی میکشم گاهی برای سوختن
۱۵نیست سیری عشقبازان را ز درد و داغ عشق
سوختن هرگز ندارد اشتهای سوختن
۱۶نیست ممکن سر به جیب خامشی دزدم چو شمع
تا نسازم پیکر خود را غذای سوختن
۱۷جان خشک خویش را آتش نمیدارم دریغ
نیستم چون هیزم تر بد ادای سوختن
۱۸هر سیهرویی که کوشش میکند در جمع مال
جمع چون هندو کند هیزم برای سوختن
۱۹زان به جرأت میزنم بر آتش سوزان که هست
دل خنک گشتن ز هستی منتهای سوختن
۲۰چشم چون بردارم از رخسار آتشناک یار؟
من که میمیرم چو هندو از برای سوختن
۲۱وقت شمعی خوش که میاستد به چشم اشکبار
بر سر یک پا تمام شب برای سوختن
۲۲نیست از بیجرأتی صائب مرا دوری ز شمع
کز تهیدستی ندارم رونمای سوختن
۲۳