آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختن
بیش ازین ما را مروت نیست ویران ساختن
۱از زمین عیسی به چرخ از راه خودسازی رسید
چند باشی در مقام قصر و ایوان ساختن؟
۲گوهر ما را گرانی در نظرها شد گران
کاش خود را می توانستیم ارزان ساختن
۳خشم را در پرده های خلق پنهان کردن است
آتش سوزنده را بر خود گلستان ساختن
۴از می لعلی تن خاکی خود را چون سبو
دست تا از توست می باید بدخشان ساختن
۵محرم گنج الهی نیست هر ناشسته روی
از توانگر فقر را شرط است پنهان ساختن
۶چشم اگر داری که در چشم جهان شیرین شوی
چون گهر باید به تلخ و شور عمان ساختن
۷تا نباشد همت روشندلی چون آفتاب
خویش را چون صبح نتوان پاکدامان ساختن
۸چون توانم داد صائب کار جمعی را نظام؟
من که نتوانم سر خود را به سامان ساختن
۹