چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟
تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟
۱گرچه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق
می توان در سینه گرمم کباب انداختن
۲بس که از خواب پریشان چشم من ترسیده است
چشم نتوانم به چشم نیمخواب انداختن
۳گر نیندازد، ستم بر نوبهار خود کند
در خزان هر کس که بتواند شراب انداختن
۴در میان دلبران از چشم پر کار تو ماند
دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن
۵قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است
سر چو شبنم در کنار آفتاب انداختن
۶عشرت ده روزه را عیش مخلد کردن است
مهر گل از دور بینی بر گلاب انداختن
۷پیش من خوشتر بود از منت آب حیات
تشنه لب خود را به دریای سراب انداختن
۸دانه در صحرای پر آتش پریشان کردن است
در زمین شور، گوهر چون سحاب انداختن
۹قلب روی اندود خود را سیم خالص کردن است
نور بر آب روان چون ماهتاب انداختن
۱۰به که صائب بر ندارد چشم از رخسار ماه
هر که نتواند نظر بر آفتاب انداختن
۱۱