چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟
سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن
۱قطره را گوهر، گهر را بحر عمان کردن است
سر چو شبنم در ره خورشید تابان باختن
۲در شبستانی که اشک شمع آب زندگی است
نیست بر پروانه مشکل خرده جان باختن
۳پیش تیغی کز رگ جان است زلف جوهرش
چیست این استادگی در خرده جان باختن؟
۴خودنمایی چیست تا از بیخودی غافل شوند؟
بهر این آیینه نتوان آب حیوان باختن
۵فارغ است از سرمه ابر سیه آواز رعد
عشق را در پرده ناموس نتوان باختن
۶سبز کن چون مور در ملک قناعت گوشه ای
تا شود آسان ترا ملک سلیمان باختن
۷خون رحمت در دل ابر بهار آرد به جوش
بر امید نسیه نقد خود چو دهقان باختن
۸با کمال علم، ملزم گشتن از نادان خوش است
این قمار برده را شرط است آسان باختن
۹دل ز شبنم می برد خواهی نخواهی آفتاب
اختیاری نیست عاشق را دل و جان باختن
۱۰زود سر را گوی چوگان ملامت می کند
با قد خم گشته با اطفال چوگان باختن
۱۱دارم این یک چشمه کار از پیر کنعان یادگار
چشم را از گریه در راه عزیزان باختن
۱۲صائب از اوضاع عالم دیده بینش بپوش
چند عمر خویش در خواب پریشان باختن؟
۱۳