در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
۱از سبکروحان نیاید با گرانان ساختن
چون تواند کشتی خالی به لنگر تاختن؟
۲گریه هم زنگ کدورت می برد از دل مرا
گر به تردستی توان آیینه را پرداختن
۳سخت نامردی است گر تیغ از نیام آرد برون
هر که سازد کار دشمن از سپر انداختن
۴در خطرگاهی که تیر از خاک می روید چو نی
گردن دعوی نباید چون هدف افراختن
۵گفتگوی سخت با ممسک ندارد حاصلی
بر درخت بی ثمر تا چند سنگ انداختن؟
۶سایه بال هما ز افتادگی گردد بلند
صرفه نبود حرف ما را بر زمین انداختن
۷کرد خرج آب و گل کوتاه بینی ها مرا
پیشتر از خانه می بایست خود را ساختن
۸گوشه چشمی اگر باشد ازان نقش مراد
می توان صائب دو عالم را به داوی باختن
۹نیکی از آب روان چون تیر برگردد ز سنگ
زیر تیغ یار صائب می توان جان باختن
۱۰