شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
۱غنچه از من یاد دارد در حریم بوستان
از همه روی زمین با گوشه دل ساختن
۲گر مجرد سیرتی، چون دار می باید ترا
خانه را از غیر اسباب فنا پرداختن
۳سایه اول بر سر شوریده ما می کند
هر سبکدستی که می آید به چوگان باختن
۴ماه تابان کیست تا از من تواند تاب برد؟
پیش هر ناشسته رویی رنگ نتوان باختن
۵رو به هر جانب که آرد در حصار آهن است
هر که را باشد سلاحی چون سپر انداختن
۶شوق چون پا در رکاب بی قراری آورد
می توان با مرکب چوبین بر آتش تاختن
۷این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
عاشقی دانی چه باشد، جان و دل پرداختن
۸