گر چو غواصان توانی پای از سر ساختن
می توانی جیب و دامن پرز گوهر ساختن
۱ایمنند آزاد مردان از پریشان خاطری
فرد را نتوان مجزا همچو دفتر ساختن
۲گر به این دستور گردد دستگاه عیش تنگ
صبح نتواند تبسم را مکرر ساختن
۳همچو مجنون می کند تسخیر وحش و طیر را
هر که بتواند ز موی خویش افسر ساختن
۴بی مثال افتاده یارم، ورنه چون فرهاد من
بیستون را می توانستم مصور ساختن
۵شمه سهلی است از نیرنگ سازی های حسن
بوسه در پیغام های تلخ مضمر ساختن
۶حلقه بر هر در زدن سرگشتگی می آورد
چون کلید قفل می باید به یک در ساختن
۷همچو موران از قناعت دست صائب برمدار
تا شود آسان ترا از خاک شکر ساختن
۸