چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟
اشک حسرت را فرو خوردن، گهر پنداشتن
۱چند پیش صبح بردن آبروی اشک و آه؟
در زمین شور تا کی تخم ریحان کاشتن؟
۲خیمه بیرون زن ز هستی، تا توانی چون حباب
در ته یک پیرهن با بحر صحبت داشتن
۳تخم رنجش در زمین دوستی پاشیدن است
شکوه احباب را پوشیده در دل داشتن
۴تا کمان آسمان در زه بود تقدیر را
از تهی مغزی است گردن چون هدف افراشتن
۵صائب از خاک عدم شکر اگر حاصل شود
از لب جانان تمتع می توان برداشتن
۶