گذاشتیم به اغیار زلف پر خم را
به دست دیو سپردیم خاتم جم را
۱حریم سینه عاشق عجب شبستانی است
که یک هواست در او شمع سور و ماتم را
۲مکن به عشق سخن نقل ای خرد برخیز
که به ز نقل مکان نیست نقل، ملزم را
۳اگر تپیدن دل ترجمان نمی گردید
که می شناخت درین تیره خاکدان غم را؟
۴زمانه ای است که با صد گره گشا خورشید
گره ز دل نتواند گشود شبنم را
۵چه حاجت است مسیحا به گفتگو آید؟
حجاب، شاهد عصمت بس است مریم را
۶به روی زنده دلی آفتاب خنده زند
که همچو صبح تواند شمرده زد دم را
۷محرران سخن، شاه بیت ابرویند
ز روی نسخه تشریح، روی عالم را
۸نماند فیض درین خشک طینتان صائب
مگر به آب رسانیم خاک حاتم را
۹