ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را
که شعله ور کند اشک کباب، آتش را
۱ز چهره عرق آلود یار در عجبم
که کرده است چسان جمع، آب و آتش را؟
۲عنان نخل خزان دیده در کف بادست
چگونه جمع کنم این دل مشوش را؟
۳مهل به پرورش تن روان شود مشغول
مکن به جام سفالین شراب بی غش را
۴به بوالهوس مکن از روی التفات نگاه
به خاک ره مفکن تیر روی ترکش را
۵ضرور تا نشود، لب به گفتگو مگشا
عنان کشیده نگه دار اسب سرکش را
۶مرا نهال امید آن زمان شود سرسبز
که نخل موم کند ریشه در دل آتش را
۷به سیم و زر نشود حرص و آز کم صائب
که نیست از خس و خاشاک سیری آتش را
۸