عرق به چهره نشسته است آن پریوش را
که دیده است به این آبداری آتش را؟
۱ز عکس خویش در آیینه روی می پوشد
چگونه رام توان کرد آن پریوش را؟
۲مکن اشاره ابرو به کار بوالهوسان
مزن به صید زبون، تیر روی ترکش را
۳گهر به رشته برون آید از پریشانی
به زلف یار گذار این دل مشوش را
۴نیام سوز بود تیغ برق بی زنهار
نهان چگونه توان داشت عشق سرکش را؟
۵زمال، حرص محال است سیر چشم شود
که سوختن نبود اشتهای آتش را
۶ز دل میار نسنجیده حرف را به زبان
عنان کشیده نگه دار اسب سرکش را
۷به خاکساری ما صرفه نیست خندیدن
مکن به جام سفالین شراب بی غش را
۸گهر به سنگ زدن صائب از بصیرت نیست
مخوان به مردم بی درد شعر دلکش را
۹