در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکن
در زمین عاریت چون غافلان منزل مکن
۱تا دل ویرانه ای را می توان تعمیر کرد
نقد اوقات گرامی صرف آب و گل مکن
۲جز زمین گیری ندارد پله عشق مجاز
آشیان چون قمریان بر سر و پا در گل مکن
۳چشم اگر داری که پا در دامن منزل کشی
همرهی در قطع ره با مردم کاهل مکن
۴نقد جان را عاقبت تسلیم چون خواهی نمود
از تپیدن بیش ازین خون در دل قاتل مکن
۵نقل زاد آخرت با دست تنها مشکل است
بخل در برگ و نوا زنهار با سایل مکن
۶بی نگهبان نفس سرکش می شود مطلق عنان
از کمین خویشتن صیاد را غافل مکن
۷صرف باطل ساختی سر جوش ایام حیات
باری این ته جرعه اوقات را باطل مکن
۸شمع از آتش زبانی سر به جای پا نهاد
از سبک مغزی زبان بازی به یک محفل مکن
۹یک جهت شو در طریق عشق چون مردان مرد
بیش ازین اوقات صائب صرف لاطایل مکن
۱۰