رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکن
این در واکرده را در بسته از دربان مکن
۱هست در عین عدالت آب جان بخش حیات
چون سکندر جستجوی چشمه حیوان مکن
۲می توان از جوع تا جسم گران را روح کرد
روح را جسم گران از سیری ای نادان مکن
۳از سپر انداختن تا می شود مغلوب خصم
از نیام قهر تیغ خویش را عریان مکن
۴صبح را رخسار خندان از شفق در خون کشید
مد عمر خویش کوتاه از لب خندان مکن
۵می گدازندت به چشم شور چون ماه تمام
همچو ماه نو قبول پرتو احسان مکن
۶تا نگردی خوار در چشم عزیزان جهان
یوسف بی جرم را زنهار در زندان مکن
۷اختیار سر چو در دست تو ای سرگشته نیست
زندگی را صرف در فکر سر و سامان مکن
۸جز خموشی درد بی درمان ندارد چاره ای
شکوه چون بی طاقتان از درد بی درمان مکن
۹از نظر بازی دل معمور می گردد خراب
خانه ای را از برای روزنی ویران مکن
۱۰در نظر واکردنی طی می شود عمر حباب
تکیه ای بی مغز بر عمر سبک جولان مکن
۱۱دل به دریا کرده را هر موج صائب ساحل است
دست چون شستی ز جان اندیشه از طوفان مکن
۱۲