دل غمین ز اندیشه روزی درین عالم مکن
بهر گندم پشت بر فردوس چون آدم مکن
۱ریزش خود را ز چشم مردمان پوشیده دار
در سخاوت خویش را افسانه چون حاتم مکن
۲گر نمی خواهی شود روشن به مردم حال تو
راز خود را اخگر پیراهن محرم مکن
۳عالم بالاست جای این نهال بارور
ریشه خود در زمین عاریت محکم مکن
۴نسیه کردن نعمت آماده را از عقل نیست
التفات از کاسه زانو به جام جم مکن
۵عالم روشن به چشمت زود می سازد سیاه
پشت خود خم در تلاش نام چون خاتم مکن
۶رو میاور در طواف کعبه با آلودگی
گرد عصیان را غبار خاطر زمزم مکن
۷لب ببند از حرف نیک و بد درین عبرت سرا
خاطر آسوده خود شاهراه غم مکن
۸چشم اگر داری که با خورشید همزانو شوی
گر ز گل بستر کنندت، خواب چون شبنم مکن
۹پیش هر ناشسته رویی آبروی خود مریز
در زمین شور، ابر خویش را بی نم مکن
۱۰خون ما را نیست جز اشک پشیمانی ثمر
جوهر شمشیر خود را حلقه ماتم مکن
۱۱هر چه صائب می دهد قسمت، به آن خرسند باش
خاطر خود را غمین از فکر بیش و کم مکن
۱۲