شکوه بیهوده از ناسازی گردون مکن
این جراحت را به شمشیر زبان افزون مکن
۱تلخی ایام را بر خود گوارا کن به صبر
تا ز می پر توان کرد این قدح پر خون مکن
۲دست افسوس است بار سرو موزون، زینهار
تا تو هم بی بر نگردی مصرعی موزون مکن
۳صبح پیری نیست چون شام جوانی پرده پوش
آنچه ممکن بود کردی پیش ازین، اکنون مکن
۴از شکست خصم خوشحالی، ندامت بردهد
زینهار این ریزه الماس در معجون مکن
۵می نشیند زود در گل کشتی سنگین رکاب
تکیه بر سیم و زر بسیار چون قارون مکن
۶تاج دریای گهر شد از سبکروحی حباب
چون ز خود گشتی تهی اندیشه از جیحون مکن
۷زردرو از برگریزان ندامت می شوی
روی خود را از شراب بی غمی گلگون مکن
۸چاره بیماری دل را ز افلاطون مجوی
زین طبیب خام درد خویش را افزون مکن
۹حسن شرم آلود لیلی دامن از خود می کشد
از غزالان گرد خود هنگامه چون مجنون مکن
۱۰چون مسیحا پای همت بر سر گردون گذار
خویش را در خم حصاری همچو افلاطون مکن
۱۱می شود سنگ ملامت در کف طفلان غریب
از سواد شهر صائب روی در هامون مکن
۱۲