چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا
به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا
۱اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت
به بوی سوختگی می توان شناخت مرا
۲چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟
چو می توان به نگاهی کباب ساخت مرا
۳اگر چه نقش حریفان شش و ز من یک بود
رهین طالع خویشم که کم نباخت مرا
۴کباب داغ جنونم، که این ستاره شوخ
ز آفتاب قیامت خجل نساخت مرا
۵درین ستمکده آن شمع تیره روزم من
که انتظار نسیم سحر گداخت مرا
۶شکست هر که مرا، در شکست خود کوشید
ز خویش گرد برآورد هر که تاخت مرا
۷چو ماه مصر عزیز جهان نمی گشتم
اگر تپانچه اخوان نمی نواخت مرا
۸کنم چگونه ادا شکر بی وجودی را؟
که از شکنجه هستی خلاص ساخت مرا
۹مرا چو رشته به مکتوب می توان پیچید
ز بس که دوری آن سنگدل گداخت مرا
۱۰نه یار و دوست شناسم نه خویش را صائب
که آشنایی او کرد ناشناخت مرا
۱۱