عقل پوچ از عهده سودا نمی آید برون
پنبه از تسخیر این مینا نمی آید برون
۱چشم آن دارم که با نام و نشان آیم برون
از بیابانی که نقش پا نمی آید برون
۲عالمی از بیخودی گر هست خوشتر در جهان
چون فلاطون از خم صهبا نمی آید برون؟
۳گرچه دارد شوخی ما برق را در پیچ و تاب
از لب ما خنده بیجا نمی آید برون
۴هر که شمعی زیر خاک از دیده بینا نبرد
از شبستان کفن بینا نمی آید برون
۵حیرتی دارم که با این بی قراری های شوق
چون مرا بال و پر از اعضا نمی آید برون؟
۶تیغ ما از بی زبانی در نیام زنگ نیست
شیرمردی از صف هیجا نمی آید برون
۷هر که را دیدیم، دارد بر جگر داغ نفاق
ماهی بی فلس ازین دریا نمی آید برون
۸شبروان کوی جانان را سلاحی لازم است
ماه بی تیغ و سپر شبها نمی آید برون
۹این چه دامان نزاکت بر زمین ساییدن است
گل به این تمکین (و) استغنا نمی آید برون
۱۰در شبستانی که اهل شرم ساغر می زنند
از دهن ها نکهت صهبا نمی آید برون
۱۱این جواب آن غزل صائب که می گوید مثال
هیچ کس از فکر این سودا نمی آید برون
۱۲