از تن خاکی دل صد پاره می آید برون
این شرر آخر ز سنگ خاره می آید برون
۱نیست از بخت سیه دلهای روشن را غبار
روشن از خاکستر آتشپاره می آید برون
۲دل مخور ز اندیشه روزی که گندم از زمین
سینه چاک از شوق روزی خواره می آید برون
۳غنچه چون گل شد، ز حفظ بوی خود عاجز شود
آه بی تاب از دل صد پاره می آید برون
۴زان دل سنگین اگر جویم ترحم دور نیست
مومیایی هم ز سنگ خاره می آید برون
۵می شود در بی کسی این چشمه رحمت روان
شیرکی ز انگشت در گهواره می آید برون؟
۶چون حبابی می تواند بحر را در بر کشید؟
از تماشای تو کی نظاره می آید برون؟
۷می دهم تصدیع صائب چاره جویان را عبث
از علاج درد من کی چاره می آید برون؟
۸