ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا
ز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا
۱ز بند وصل لباسی مرا برون آورد
اگر چه مه چو کتان سوخت تار و پود مرا
۲ستاره سوخته ای بود چون شرر جانم
ز قرب سوختگان روشنی فزود مرا
۳ز عمر رفته نصیبم جز آه حسرت نیست
به جا نمانده ازان شمع غیر دود مرا
۴چنین که روی مرا کرده بی حیایی سخت
عجب که چهره ز سیلی شود کبود مرا
۵ز خوش عیاری من سنگ امتحان داغ است
ز خجلت آب شد آن کس که آزمود مرا
۶فغان که همچو قلم نیست از نگون بختی
به غیر روسیهی حاصل از سجود مرا
۷به بینوایی ازین باغ پر ثمر صائب
خوشم، که نیست محابایی از حسود مرا
۸