به خاک و خون نکشد خصمیِ زمانه مرا
که تیرِ کج گذرد راست از نشانه مرا
۱درین ریاض من آن بلبلِ زمینگیرم
که نیست جز گرهِ بالِ خویش دانه مرا
۲کجاست حلقهٔ دامیّ و گوشهٔ قفسی؟
که مار شد خس و خاشاک آشیانه مرا
۳بلاست خوابِ پریشان دراز چون گردد
چه دلخوشی بود از عمرِ جاودانه مرا؟
۴چو آفتاب مرا نیست سیم و زر در کار
که هست چهرهٔ زرین خود، خزانه مرا
۵به غیر گَردِ یتیمی نمانده چون گوهر
امیدِ ساحل ازین بحرِ بیکرانه مرا
۶عجب که راه به سروقتِ من برد درمان
چنین که درد گرفته است در میانه مرا
۷چگونه پای به دامن کشم درین وادی
که موجِ ریگِ روان است تازیانه مرا
۸به خاکِ شوره کند تخمِ پاک را باطل
ستمگری که برون آورد ز خانه مرا
۹به ابرِ رحمتِ این بحر، چشمِ بد مرساد!
که چون صدف ز گهر کرد آب و دانه مرا
۱۰چنان فسرده ز وضعِ جهان شدم صائب
که نیست لذّت از اشعارِ عاشقانه مرا
۱۱