گشتم غبار و غیرت ناورد من همان
در چشم خصم خاک زند گرد من همان
۱میخانه را به آب رسانید ساغرم
گل می کند خزان ز رخ زرد من همان
۲صبح قیامت از تب خورشید شد خلاص
از استخوان برون نرود درد من همان
۳دارم چو صبح اگر چه به بر آفتاب را
خون می تراود از نفس سرد من همان
۴با بحر اگر چه دست در آغوش کرده است
چون موج می تپد دل بی درد من همان
۵صائب اگر چه کرد برابر مرا به خاک
دارد سپهر دون سر ناورد من همان
۶