مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان
از سنگ این خدنگ کند جوی خون روان
۱آن بلبلم که دیدن بال شکسته ام
از چشم سخت سنگ کند جوی خون روان
۲از ناخن شکسته چه آید، که این گره
الماس را ز چنگ کند جوی خون روان
۳رخسار او دو آتشه چون گردد از شراب
یاقوت را ز رنگ کند جوی خون روان
۴زلف مسلسل تو ز بسیاری گره
شمشاد را ز چنگ کند جوی خون روان
۵بر هر زمین که بگذرد ابرو کمان من
با قد چون خدنگ کند جوی خون روان
۶از دیده نظارگیان سرو ناز من
از روی لاله رنگ کند جوی خون روان
۷دلهای پینه بسته ابنای روزگار
از ناخن پلنگ کند جوی خون روان
۸با کشتی شکسته ما تا چها کند
بحری که از نهنگ کند جوی خون روان
۹فریاد دلخراش تو صائب ز روی درد
از سنگ بی درنگ کند جوی خون روان
۱۰