امروز رخ نشسته به خون جگر سخن
از صلب خامه آمده با چشم تر سخن
۱هر نقطه شاهدی است که بر صفحه وجود
هرگز نداشت جز گره دل ثمر سخن
۲روزی که از شکاف قلم چشم باز کرد
در خاک تیره رفت فرو تا کمر سخن
۳داغ ستاره سوختگی داشت بر جبین
روزی که شد ز کلک قضا جلوه گر سخن
۴از بس که رو به هر طرفی کرد و ره نیافت
از شرم، روی صفحه ندارد دگر سخن
۵تا کی الف به سینه کشد کلک بی گناه؟
دندان ز نقطه چند نهد بر جگر سخن؟
۶در عهد این سیاه دلان آب جوی شد
گر داشت آبرویی ازین پیشتر سخن
۷سیر آمدم ز قسمت ایام، تا به چند
چون خامه حاصلم بود از خشک (و) تر سخن
۸از چشم اهل هند، سخن آفرین ترم
عاجز نیم چو طوطی کم حرف در سخن
۹با شق خامه، شق قمر را چه نسبت است؟
بیرون نیامده است ز شق قمر سخن
۱۰