خاکم به چشم در نگه واپسین مزن
زنهار بر چراغ سحر آستین مزن
۱افتاده را دوباره فکندن کمال نیست
آن را که خاک راه تو شد بر زمین مزن
۲کافی است بهر سوختنم یک نگاه گرم
آتش به جانم از سخن آتشین مزن
۳بگذار چشم فتنه خوابیده را به خواب
ناخن به داغ سینه اندوهگین مزن
۴انصاف نیست آیه رحمت شود عذاب
چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
۵چون شیشه توتیا شود از سنگ فارغ است
بر سنگ خاره شیشه ما بیش ازین مزن
۶خواهی که گیرد از تو سپهر برین حساب
زنهار ناشمرده قدم بر زمین مزن
۷صائب به گوشه دل خود تا توان خزید
زنهار حلقه بر در خُلدِ برین مزن
۸