دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن
آیینه چشم شور بود در دیار حسن
۱دام بود به طبع هوسناک سازگار
بیگانه پرورست هوای دیار حسن
۲از عرض ملک نخوت شاهان فزون شود
در دور خط زیاده شود اقتدار حسن
۳چون خط مشکبار، بود پیچ و تاب من
روشن ز روی آینه بی غبار حسن
۴از یکدگر گزیر ندارند حسن و عشق
رنگین ز داغ عشق بود لاله زار حسن
۵گردی است خط ز لشکر زلف سبک عنان
مژگان صفی است از سپه بی شمار حسن
۶چشم وفا مدار ز خوبان که می کند
در هر نگاه جامه بدل نوبهار حسن
۷در زیر خاک ماند نهان چون زر بخیل
هر کس نکرد خرده جان را نثار حسن
۸کوه از خروش سیل محابا نمی کند
فریاد عاشقان چه کند با وقار حسن؟
۹از صبر و عقل و هوش به خون دست خویش شست
روزی که گشت صائب بیدل شکار حسن
۱۰