دل را به آتش نفس گرم آب کن
ای غافل از خزان گل خود را گلاب کن
۱چون شعله خوش برآی به دلهای خونچکان
نقل و شراب خویش ز اشک کباب کن
۲از عمر هر نفس که به افسوس بگذرد
صبح امید خویش همان را حساب کن
۳ویرانه را چه فرش به از نور آفتاب؟
تعمیر دل به ساغر چون آفتاب کن
۴در شیشه کرده است ترا آسمان چو دیو
این شیشه خانه را به دم گرم آب کن
۵بر خاطر لطیف بزرگان مشو گران
لنگر درین محیط به قدر حباب کن
۶تنهائیت مباد به عصیان کند دلیر
از خود فزون ز مردم دیگر حجاب کن
۷شمع از برای سوختن و راه رفتن است
دل را نداده اند که بالین خراب کن
۸عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار
تا ممکن است توبه ز می در شباب کن
۹این رنگهای عاریتی نیست پایدار
موی سفید را ز دل خود خضاب کن
۱۰پیش فلک شکایت شبهای خود مبر
صبح از بیاض گردن او انتخاب کن
۱۱بی ابر مشکل است تماشای آفتاب
صائب نظاره رخ او در نقاب کن
۱۲