بوی گل و نسیم صبا می توان شدن
گر بگذری ز خویش چها می توان شدن
۱شبنم به آفتاب رسید از فتادگی
بنگر که از کجا به کجا می توان شدن
۲از آسمان به تربیت دل گذشت آه
گر درد هست، زود رسا می توان شدن
۳از روی صدق اگر ره مقصود سرکنی
گام نخست، راهنما می توان شدن
۴چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلی
تا همچو گوی، بی سر و پا می توان شدن
۵چون نور آفتاب سبکروح اگر شوی
بی چوب منع در همه جا می توان شدن
۶گر هست در بساط تو مغز سعادتی
قانع به استخوان پر هما می توان شدن
۷در دوزخی ز خوی بد خویش، غافلی
کز خلق خوش بهشت خدا می توان شدن
۸زنهار تا گره نشوی بر جبین خاک
در فرصتی که عقده گشا می توان شدن
۹دوری ز دوستان سبکروح مشکل است
ورنه ز هر چه هست جدا می توان شدن
۱۰اوقات خود به فکر عصا پوچ می کنی
در وادیی که رو به قفا می توان شدن
۱۱صائب در بهشت گرفتم گشاده شد
از آستان عشق کجا می توان شدن؟
۱۲