ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
۱رنگ شکسته می شکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
۲فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
۳شرم از حضور مرده دلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
۴گوهر اگر چه لنگر دریا نمی شود
پیمانه ای به کار من بی قرار کن
۵درد پیاله ای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
۶خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که می خوری به دل روزگار کن
۷مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
۸هر چند زخم می چکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
۹شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
۱۰تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
۱۱دست گهر فشان به ثمر زود می رسد
چون شاخ پر شکوفه زر خود نثار کن
۱۲دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
۱۳غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
۱۴تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
۱۵حسن ازل به قدر صفا جلوه می کند
تا ممکن است آینه را بی غبار کن
۱۶مغز از نسیم سوختگی تازه می شود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
۱۷