بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار او
جنگ باشد گوش و لب را بر سر گفتار او
۱پاک می سازد ز دین و دل بساط خاک را
بر زمین دامن کشد چون سرو خوش رفتار او
۲دیده خورشید عالمتاب با آن خیرگی
چشم قربانی شود از حیرت دیدار او
۳جای گل در دیده بلبل نمی گیرد گلاب
تشنه برگردد ز کوثر تشنه دیدار او
۴می خورد چون آب خون خلق را در خواب ناز
تشنه خون است از بس نرگس خونخوار او
۵برنمی دارد سر از بالین حیرت تا به حشر
هر که را افتد نظر بر نرگس بیمار او
۶هر نظربازی ز رویش نسخه ای دارد جدا
بس که می گردد به رنگی هر زمان رخسار او
۷گوهر از گرد یتیمی خاک بر سر میکند
در دل دریا ز رشک لعل گوهربار او
۸گرچه از مستی سخن بی پرده گوید، میشود
نامه سربسته از شیرینی گفتار او
۹آب می گردد به چشم صورت دیوارها
تا چه با چشم نظربازان کند رخسار او
۱۰تا چه باشد حسن گل صائب که از زیبندگی
ریشه در دل می دواند همچو مژگان خار او
۱۱