دیده روشن می شود از خط عنبر یار او
می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او
۱جامه فانوس گردد پرده شرم و حیا
برفروزد از شراب لعل چون رخسار او
۲کوه تمکینش زبان بند فغان ها گشته است
برنمی آید صدا از کبک در کهسار او
۳از خرامش بس که کیفیت تراوش می کند
نقش پا رطل گران می گردد از رفتار او
۴ما به بوی پیرهن کردیم چون یعقوب صلح
وقت چشمی خوش که روشن گردد از دیدار او
۵بستر آرام پروانه است خواب روز شمع
وای بر آن کس که بیدارست دایم یار او
۶هر که دارد ناله ای، صائب در آن کو محرم است
بلبل خاموش را ره نیست در گلزار او
۷