عشق سلطان و زمین میدان، فلک چوگان در او
سرفرازان جهان چون گوی سرگردان در او
۱عالم از حسن ازل یک چهره آراسته است
در بهشت افتاد هر چشمی که شد حیران در او
۲از سپهر سفله تشریف تن آسانی مخواه
پیرهن از چاه دارد یوسف کنعان در او
۳گر به این عنوان کمان چرخ خواهد حلقه شد
خنده سوفار گردد غنچه پیکان در او
۴بحر خونخواری است بی ساحل جهان آب و گل
کز تریهای فلک دایم بود طوفان در او
۵بعد عمری آسان گر لقمه ای احسان کند
استخوان خشکی منت بود پنهان در او
۶از گلستانی که من دارم امید برگ عیش
نیست جز زخم نمایان یک لب خندان در او
۷بر سر بازار آب زندگی آیینه ای است
چهره هر کس به نوبت می کند جولان در او
۸نیست گر چرخ سدل خصم روشن گوهران
از چه باشد در سیاهی چشمه حیوان در او؟
۹چون صدف هر سینه کز گرد علایق پاک شد
گوهر شهوار گردد قطره باران در او
۱۰بحر را هر چند در درگاه چوب منع نیست
هست چندین دست رد از پنجه مرجان در او
۱۱نیست صائب دل غمین از تنگی زندان جسم
چون صدف تنگ است گوهر می شود غلطان در او
۱۲