ز داغ نیست محابا به درد ساخته را
که آتش است گلستان، زر گداخته را
۱چنان به عهد تو آیین سرکشی شد عام
که در بغل ندهد سرو جای، فاخته را
۲چو گل ز چهره رنگین به خار غوطه زدیم
شناختیم کنون قدر رنگ باخته را
۳ز شرم خنجر مژگان بر کشیده او
به خاک کرد نهان مهر، تیغ آخته را
۴به یک دو هفته مه چارده هلالی شد
دوام نیست ازین بیش حسن ساخته را
۵شکسته حالی ما شد حصار ما صائب
که از خزان نبود بیم، رنگ باخته را
۶