ز حرف سرد چه پروا روان سوخته را؟
که هست مرهم کافور، جان سوخته را
۱ز بس که اهل سعادت گرسنه چشم شدند
هما به سگ ندهد استخوان سوخته را
۲نظر به نعمت الوان چرا سیاه کند؟
به خون چو لاله زند هر که نان سوخته را
۳به حرف عشق دل داغدار من زنده است
که آتش آب حیات است جان سوخته را
۴به داغ سینه من دست آشنا مکنید
که می چکد ز نفس خون دهان سوخته را
۵دهن به شکوه خونین چو لاله باز مکن
که مرهم است خموشی زبان سوخته را
۶ملایمت طمع از زاهدان خشک مدار
که مغز، آه بود استخوان سوخته را
۷توان چو آهوی مشکین به بوی مشک شناخت
ز حرفهای جگرسوز، جان سوخته را
۸به داغ عاریه محتاج نیست سینه گرم
ز خود چراغ بود خانمان سوخته را
۹نسوخت هر که درین ره نفس، نمی داند
که سوختن پر و بال است جان سوخته را
۱۰اگر چه خط دم صبح جزاست خوبان را
شب وصال بود عاشقان سوخته را
۱۱ز داغ لاله سیاهی نمی رود هرگز
ز دل چگونه برآرم فغان سوخته را؟
۱۲به عشق رغبت من تازه می شود صائب
ز هر که می شنوم بوی جان سوخته را
۱۳